هـــــــــــدیه ای از آسمــــــــــــون

هـــــــــــدیه ای از آسمــــــــــــون

برای فرشته کوچولوی نازنینم...ژوان

ژوان در سفر به کیش

 

دلبر شیرینم...ژوان قشنگم

سفر کیش با تو یکی دیگه از قشنگترین های زندگیمون بود...

سفر با تو واقعا که لذت دیگه ای داره

گل نازم توی این سفر سه نفره همه جا از سه پایه برای دوربین استفاده میکردیم و به خاطر همین بیشتر عکسامون خانوادگی هستن

چند تا از عکسای خوشگل این سفر دوست داشتنی رو برات میذارم

はーと のデコメ絵文字زنده باد این عاشقانهはーと のデコメ絵文字

[ پنجشنبه 6 فروردين 1394 ] [ 23:11 ] [ mom & dad ]

[ ]

یک سالی که گذشت...

عروسک قشنگم سلام

بعد از کلی تاخیر اومدم که برات از این نیم سالی که گذشت بنویسم... دیر اومدم چون به لطف شما و در اثر مشت جانانه ای که به لب تاپ مبارک حواله کردی هارد لب تاپ رو هم مرخص کردی (مشابه همین بلا هم وقتی هشت ماهه بودی سر هارد اکسترنالمون نازل شد)ودر حال حاضر هر چی عکس و فیلم و خاطره داشتیم قابل دسترس نیست. امروز و فردا کردم که با عکس بیام ولی ... نشد.

خب... بگذریم...حالا که اینجام...

الان که دارم برات مینویسم تو فرشته کوچولوی نازم 22ماهه هستی...

یه روزی وقتی به یک ساله شدنت فکر میکردم به نظرم خیلی دور میومد ولی الان میبینم که دو-سه ماه دیگه وارد دومین سال زندگیت میشی...!!!

مامانی نمی فهمم... تو کی اینقدر بزرگ شدی؟!

برای من که اونقدر زود گذشت که اون اندازه  ای که دلم میخواست لذتش رو نبردم و سیر نشدم اما امیدوارم تو از این لحظات بی آلایشت نهایت لذت رو ببری و شاد شاد شاد شاد باشی

مامانی اون قدر غیبتم طولانی شده که نمیدونم اتفاقات مهم این چند ماه چی بوده که الان بخوام برات بنویسم به خاطر همین خلاصه برات مینویسم که از همون اولین روزهای بعد از تولد یک سالگیت دیگه قدم های کوچولوت به استواری رسید و  یواش یواش همه ی قله های بلند زندگیت رو (منظورم میز و مبل و در و دیوار و ایناست...!  ) دونه دونه فتح کردی

از اتفاقات مهم اون روزا همین راه افتادنت بود که به شادباش این اتفاق دوست داشتنی برات جشن قدم گرفتیم.

تازه چون با داداشی ارش تقریبا با هم راه افتادید یه جشن دو نفره براتون گرفتیم که خدا رو شکر همه چی خیلی خوب بود و کلی هم خوش گذشت...

حیف که عکسای اون شب هم تو هارد لپ تاب بود و ....

این چند تا عکس رو از تو گوشی خاله جونی پیدا کردم ... فقط همینا...

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

کیک جشن قدمت رو هم خودم پختم و با فوندانت روکش کردم و با کمک خاله جونی تزیین کردیم.

منکه خیلی دوسش داشتم

2946514js2mifabjt

وااااااای... چه کوکی های خوشگلی درست کرده بودم... حیف که عکساشو نداریم...

1094446q2cw6fsg2o

از شیرین زبونی هات که هر چی بگم کم گفتم

از شروع 14 ماهگی کاملا منظورت رو بهمون میفهموندی و تقریبا نزدیک به 100 کلمه توی دایره واژگانت داشتی که همه رو دونه دونه برات نوشتم و میخوام ازشون یه کتابچه درست کنم با عنوان "اولین فرهنگ لغت من"

به نظرم خیلی جالب میشه که وقتی بزرگ شدی بدونی که چه کلمه ای رو چه مدلی تلفظ میکردی..

من که برام خیلی جالبه چون یه اهنگ خاصی تو حرف زدنت هست و در کل به نظر من حرف زدنت در نوع خودش منحصر به فرده...

غیر از کلماتی که مفهومشون رو میفهمیدی  و درست ازشون استفاده میکردی  یه زبون نا شناخته  مخصوص خودت هم دارشتی که گاهی شروع میکردی به حرف زدن به اون زبون که خوب متاسفانه subtitlle اش هنوز تو بازار نیومده  بود و ما خیلی متوجه نمیشدیم چی میگی ولی هر وقت که به این زبون صحبت میکردی من جوابت رو میدادم و با جملاتی مثل "خب....!!!!؟" ، "بعدش چی شد؟" ، " چه جالب.." و ... باهات هم صحبت میشم که این باعث میشد با هیجان بیشتری تعریف کنی

دیگه جونم برات بگه که تقریبا هر هفته یه دندون جدید در میاوردی... 

یه کمی اذیت شدی و این پروسه باعث شده بود که خوب وزن نگیری ولی خدا رو شکر الان 17-18 تا مروارید سالم و خوشگل داری..

یه چیزدیگه اینکه پرنسس کوچولوی من از همون اولین روزهای یک سالگی روزی دو بار روی لگن میشینه و دیگه یواش یواش داره به یه خانم به تمام معنا تبدیل میشه...

البته قرار نیست تا قبل از دو سالگی از پوشک بگیرمت (چون ممکنه اضطراب بگیری خدایی نکرده )... فقط به خاطر آشنایی با محیط برات لگن گرفتم که خب فکر هم نمیکردم این مرحله رو به این راحتی یاد بگیری...

روز اول وقتی که از خواب بیدار شده بودی بردمت دستشویی و با خوندن یه شعر و گذروندن کمی وقت خودت کارت رو انجام دادی... منم کلی تشویقت کردم و هورا کشیدم برات و این باعث شد بفهمی که این کارت چقدر منو خوشحال میکنه...

خلاصه که الان برای جدا شدن از پوشک تقریبا آماده ای که ایشالا بعد از عید وارد عمل میشیم...

وای مامانی... چقدر بزرگ و خانوم شدی هزار ماشالا...

پارسال این موقع ها مثل یه عروسک کوچولو تو بغلم بودی

الهی که من فدات بشم عروسک قشنگم

این روزها اونقدر از بودن کنار تو شادم که مثل هر مادر دیگه ای وصف احساسم برام خیلی مشکله...

با هر حرکت و رفتار جدیدی که ازت می بینم قند توی دلم آب میشه... یه جوری ذوق میکنم که دلم میخواد تو بغلم بگیرم و اونقدر بچلونمت تا گریه ات در بیاد!!!!!!(این از اون حرفا بودا.......!!!!) ولی نمیشه که ... مجبورم با چند تا ماچ آبدار خودمو راضی کنم...

تو هم که اونقدر شیرین زبون شدی و یه کارایی میکنی که آدم به سختی می تونه جلوی خودش رو بگیره...

آهان... با هم توی کارگاه مادر و کودک خانه ی کودک اردیبهشت ثبت نام کردیم... الان تقریبا شش ماهه که با هم توی این کارگاه شرکت میکنیم. خیلی خوشحالی و فضای کلاس ها و مربی ها و دوستات و خلاصه همه چی رو دوست داری... منم از این بابت خیلی خوشحالم... خیلی بهمون خوش میگذره

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

دیگه این که جونم برات بگه ... عااااااااشششششششقققققققق نقاشی کشیدن هستی... خییییلللللییییییی زیییییاااااد....

هرجا...هر وقت... توی هر شرایطی از نقاشی کشیدن استقبال میکنی

منم همه ی نقاشی هات رو برات نگه داشتم... عاشقشونم... واقعا نقاشی هات قشنگه...

همه انتظار دارن بزرگ شدی یه نقاش بزرگ بشی... کسی چه میدونه... شایدم از خاله مصی استعداد نقاشی رو به ارث برده باشی و یه روزی یه هنرمند بزرگ بشی... امیدوارم...

اینم عکس چند تا از نقاشی هات:

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

مامانی... دیگه یه جورایی میشه گفت کاملا داری باهامون حرف میزنی... همه چی میگی ... با جمله های چهار-پنج کلمه ای خیلی راحت با همه ارتباط میگیری و در مورد همه چی نظر میدی...

عاشق حرف زدنتم...

عاشقتم وقتی بهم میگی:"دوست دارم"

عاشقتم وقتی منو مامان،مریمی،قشنگم یا مامان جون صدا میکنی...

عاشقتم وقتی میگی:"بابایی اومد" ، " محسن دم دره"

"سلام بابایی" ، "صبح به خیر" ، "شب به خیر" ، " i bi youیعنی همون  see you" ، "good night" ، "i  love you" 

عاشقتم وقتی میگی:"نقاشی بکیشم" ، " غدا بخوریم" ، "دشویی کنم" ،" تولدت مگودک" ، " فیم تماشا کنیم"

وقتی میگی:" بییم مدسه مهشاد" 

 وقتی میگی:"بابایی درس بخونه"

وااااای.....وای از وقتی که برام شعر میخونی...

تقریبا هرچی شعر برات خوندم رو  حفظ کردی...

هم حافظت خیلی خوبه هم به طور دقیق قافیه ها رو میشناسی... خب اینکه چیز عجیبی نیست... بالاخره شما دختر "مریم شفیعی" هستی... الکی که نیست...

مامانی حرف اندازه ی کل هشت- نه ماه دارم اما فکر میکنم فعلا همین قدر بسه

بقه اش باشه برای پست بعدی

در ادامه عکسهایی داریم از  ژوان در سالی که گذشت:

ای جااااااااااان...لباشوووووووو...

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

2946514js2mifabjt

سرگرمی مورد علاقه ی ژوان

الکی...مثلا داره کتاب میخونه!

2946514js2mifabjt

همدان...ارتفاعات گنجنامه

دخترم عاشق برف بازی شده بود... وااااای که چه ذوقی داشت

2946514js2mifabjt

اینم یه مدلشه دیگه...

2946514js2mifabjt

تو خواب انگــــار طرحی از گـــل و مهتـــاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی

2946514js2mifabjt

شیرینی زندگیم

فرشته کوچولوی من

عاشق با تو بودنم

مامان جووووووووون

[ پنجشنبه 13 شهريور 1393 ] [ 9:25 ] [ mom & dad ]

[ ]

ژوان عکاسی یک سالگی و فیلیک استودیو

عکس های یک سالگی فرشته ی قشنگ زندگی ما

 

نکته رو گرفتی؟!

شیرینم... معنای واقعی خوشبختی رو توی دستای کوچولوی تو پیدا کردم

ممنون که با منی

اندازه ی کهکشان ها دوستت دارم

جونم فدات

 

[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 19:17 ] [ mom & dad ]

[ ]

باز هم جشن تولد یک سالگی

نایت اسکین

عزیز جونم... کوچولوی یک ساله ی قشنگم

توی پست قبلی برات از اولین مراسم جشن تولدت گفتم که رفتیم شمال و حسابی خوش گذروندیم و به قولی ترکوندیم....

الان اینجام تا از دومین جشنمون بگم که دقیقا تو شب تولدت برگزار شد

البته یه جورایی جشن تولد نبود! ما اسمش رو گذاشتیم

جشن فانوس ها

Avazak.ir Line6 تصاویر جداکننده متن (1)

یکشنبه،4/خرداد دوستامون رو برای شام دعوت کردیم  به پارک جنگلی لویزان

از صبحش هوا ابری بود و کلی هم باد میومد... ولی ما برناممون رو کنسل نکردیم چون تو هواشناسی یاهو دیده بودم که ساعت 6 به بعد هوا صاف میشه

ساعت 7 توی راه بودیم که تازه بارون گرفت ولی ما باز هم به راهمون ادامه دادیم

وقتی  رسیدیم یکی از آلاچیق ها رو تزیین کردیم و منتظر دوستامون شدیم...

یه بارون نم نم خوشگل هم میبارید

قبل از اومدن مهمون ها بارون هم قطع شد و هوا دلپذیر شد :)

همه که اومدن شام رو خوردیم ...

از قبل حدود بیست تا بالن آرزوها خریده بودیم که تو روز و ساعت تولدت روشنشون کنیم و به آسمون بفرستیم.هر نفر یه فانوس روشن کرد و درست تو لحظه ی تولدت یعنی ساعت 9:45 با یه عالمه آرزوی خوب برای سلامتی و خوشبختی و موفقیتت رهاشون کردیم...

خیلی لحظه ی زیبایی بود

البته بعضی از فانوس ها بالا نرفت ولی در کل صحنه ی جالبی بود...

فانوس بازیمون که تموم شد با شیرینی و هله هوله از خودمون پذیرایی کردیم و کلی آواز خوندیم و خوش گذروندیم...

آخرای شب بود که از هم خدا حافظی کردیم و با کلی خاطره ی خوب به خونه برگشتیم....

حال خوب خاصی داشتم

همش به این فکر  میکردم  که پارسال این موقع چیکار داشتیم میکردیم

راستش رو بخوای مامی هنوزم باورم نمیشه که از اون روز یک سال گذشته

خلاصه که شب تولدت هم به خوبی و خوشی تموم شد و از فردا صبحش مشغول آماده کردن تدارکات سومین مراسم تولدت شدم که قرار بود سه شنبه  با 35 تا مهمون برگزار بشه

یه خورده خسته شده بودم ولی به عشق تو فرشته کوچولوی دوست داشتی هر سختی برای من اسون میشد

Avazak.ir Line9 تصاویر جداکننده متن (1) 

سه شنبه هم از راه رسید و ...

مهمون های عزیزمون یکی یکی تشریف اوردن

تقریبا 30 نفر شدیم

پذیرایی رو با شیرینی و شربت شروع کریم و بعدش میوه

بزن و برقص رو هم من و تو وبابا محسن شروع کردیم...

نور رو کم کردیم و تقریبا همه رقصیدن شما هم تو بغل مهمون ها مشغول گشت و گذار بودی

وقت شام  شده بود. من توی اشپزخونه مشغول آماده کردن غذا ها شدم

توی این فاصله کلیپی که من و بابایی خودمون برات ساخته بودیم داشت تو سالن  پخش میشد.

با این که فیلم هایی که ازت گرفته بودیم با یه نرم افزار خیلی ابتدایی ادیت شده بود ولی همه خوششون اومد و کلی تعریف کردن...

دایی حسین هم همچین رفته بود تو بهر فیلم که کم مونده بود گریه اش بگیره

کلیپ اول با آهنگ "تصویر رویایی" داریوش بود که یه سری از صحنه هاش رو تو باغ و چند تا از صحنه ها رو هم کنار ساحل فیلمبرداری کرده بودیم... یه صحنه هایی هم از خواب ناز شما تو تخت خودت بود

کلیپ دوم با آهنگ شادی از سامی بیگی بود که اولش با فیلمی که تو لحظه ی تولدت تو بیمارستان ازت گرفته بودیم شروع میشد و در ادامه صحنه هایی از شیرین کاری های شما رو شامل میشد

خلاصه که کلا کلیپ جالبی شده بود و همه هم دوستش  داشتن

یواش یواش میز شام آماده شد

زحمت کشیده بودم و ده جور غذا درست کرده بودم... به زور رو میز جاشون دادیم و دیگه نتونستیم میز رو خوشگلش کنیم

غذا ها باقالی پلو با گوشت،زرشک پلو با مرغ،کشک بادمجون،میرزا قاسمی، دلمه فلفل، دلمه برگ مو، لازانیا،سالاد ماکارونی،فینگر فود،سالاد اندونری،سالاد فصل و ژله بودن که خدا رو شکر مهمونای عزیزمون همه شون رو دوست داشتن و خلاصه اون شب کلی از دست پختم تعریف شنیدم

چون ساعت از ده گذشته بود و نازدونه خانم داشت خوابش میگرفت بعد از شام سریع کیک رو آوردیم و میز تولد  رو چیدیم

تو بغل من و با با محسن نشستی... شعر تولدت مبارک رو برات خوندیم و شمع ها رو برات فوت کردیم...

با کیکی که روزعکاسی بردیم باغ و اونی که بردیم شمال این سومین کیکی بود که با همین طرح و رنگ و مدل برات سفارش میدادیم... تو قنادی دیگه همه ما رو میشناختن.... تازه این مدل رو تو نمونه هاشون نداشتن و با کلی اصرار من قبول کردن کردن که از روی عکس این کیک رو برام بسازن. دستشون درد نکنه هم خیلی خوشمزه بود هم همون شکلی که میخواستم فقط یه کمی پر رنگ تر از اون چیزی که من میخواستم شده بود که اونم تو کیک چهارم درستش کردن: )

بعد از بریدن کیک  نوبت رسید به باز کردن هدیه ها. دست مهمون های عزیزمون درد نکنه. حسابی شرمندمون کردن...دو تا سارافون هدیه گرفتی  با یه جفت کفش. بقیه کادو ها نقدی بود

این دستبد زیبا رو هم ددی جون برات خریده بود

مبارکت باشه

 

 بعد از اون نوبت رسید به گیفت هایی که ما برای مهمون هامون آماده کرده بودیم

گیفت های ما هم شامل یکی از عکس های نازدونه خانم بود به همراه شکلات با روکش تم پروانه ایمون،آبنبات با برچسب تم،یادبود تولد یک سالگی با طرح کاپ کیک،کیسه شکلات و پیکسل  پروانه ای که اسم ژوان به همراه تاریخ روش نوشته شده بود

بعد از اون مهمونهای عزیزمون این دفتر رو با یادگاری های قشنگشون مزین کردن

شب به انتها رسید و سومین جشن تولد ژوان خانمی هم تموم شد

یک روز استراحت کردم و منتظر روز جمعه شدم که چهارمین مهمونی  تولد ژوان بود با 25 تا مهمون

یه مجلس خانومانه

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

الهی فدای اون صورت خوشگلت بشم که با کلاه تولد اینقدر ماه شدی

ژوانی و چهارمین کیک اولین تولدش!!!

پذیرایی رو باز هم با شربت و شیرینی شروع کردیم و بعدش میوه

یه کمی که رقصیدیم خاله جونی کیک رو آورد

عمه رعنا هم مراسم رزم چاقو رو انجام داد

چون مادر جونی میخواست بره مسافرت و عجله داشت همه ی این کار هارو زود زود انجام دادیم که مادر جون هم باشه...

ساعت نزدیکای 6 بود که مادر جون و عمه رعنا رفتن .  مراسم با بزن و بکوب و برقص ادامه داشت و بعدش کلیپ رو پخش کردیم و همراهش با بستنی پذیرایی کردیم

کلی عکس انداختیم و این دفعه خودت کیکت رو فوت کردیم. از قبل باهات تمرین میکردیم که واسه تولدت فوت کردن رو یاد بگیری که خدا رو شکر بالاخره نتیجه گرفتیم

کیک و چایی و کاپ کیک و شکلات و ... خوردیم بعدش نوبت باز کردن کادو ها شد که  همه نقدی بود و تقدیم گیفت ها و یادبود ها و نوشتن یادگاری و خداحافظی تمام.

چهارمین مهمونی پرنسس خانم هم به خوبی و خوشی به پایان رسید و برامون یه عالمه خاطره ی خوب یادگاری گذاشت

در آخر جا داره یه تشکر ویژه از همسر مهربونم _محسن عزیزم_ بکنم که منو یه لحظه هم تنها نذاشت و کمک کرد که اون جوری که میخوام مراسم ها رو برگزار کنم

همینطور یه تشکر درست و حسابی هم به خاله مصی بدهکارم که طبق معمول کار طراحی و اجرای تم پروانه ای تولدت رو انجام داد

خیلی اذیتت کردم خواهری... قول میدم جبران کنم

تمام تلاشت رو کردی و حسابی وقت  گذاشتی

کارت هم که طبق معمول حرف نداره

کارت دعوت پروانه ای

اینم اثر دست دخترک خوشمل مامانی در یک سالگی

عزیز دلم

بهترین ها رو برات آرزو میکنم

تا این جای زندگی قشنگت به قول نیما:

یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی

از این پس همه چیز جهان تکراریست

همه چیز جز مهربانی

خوب که هستی

خوبتر باشی

دوستت دارم

[ دوشنبه 12 خرداد 1393 ] [ 10:22 ] [ mom & dad ]

[ ]

تولد یک سالگی

فرشته کوچولوی من

بالاخره یک ساله شدی

الان که این جمله رو نوشتم یه عالمه تصویر زیبا از این یک سال از نظرم گذشت... یک سال پر از عشق،

یک سال پر از دوست داشتن،یک سال پر از خاطرات خوب...

مامانی تو این یک سال از وجودت هیچ چیز ندیدم جز خوبی

فقط میتونم بگم خدایا شکرت

نازنین مامان مریم... تولدت مبارک

امیدوارم سالهای سال با خوشی و سلامتی زندگی کنی به همه ی آرزوهای قشنگت برسی

مطمئن باش که من و ددی هم برای خوشبخت بودنت از جون مایه میذاریم

دخترکم نه بابا محسنت پادشاهه نه مامان مریمت ملکه ولی برای شما که بهترین پرنسس کوچولوی دنیایی، درست مثل شاهزاده خانم های تو قصه چهار شب و چهار روز جشن گرفتیم...

آخ که چقدر خوش گذشت

الانم من اومدم با یه عالمه عکس از سلسله تولد های شاهزاده خانم....

اولین مهمونی تو روز 19 اردیبهشت در کنار مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله ها و دایی ها و همینطور داداشی آرش  در کنار ساحل زیبای دریا برگزار شد...

همه چیز بی نقص و عالی بود

به هممون خیلی خوش گذشت

از دو ماه قبل در حال برنامه ریزی و تدارک این مراسم بودم و چون تقریبا تمام کارهاش رو خودم انجام دادم از نتیجه ی کار خیلی راضی بودم...البته نا گفته نمونه که اگه کمک و همراهی محسن عزیزم نبود هیچ کدوم از این کارها رو نمیتونستم انجام بدم

و اما عکس های تولد یک سالگی شاهزاده خانم

اول از همه میز تولد

تمام این وسایل رو با خودمون بردیم شمال... سخت بود ولی با کمک ددی مهربون تونستیم

cupcakes

کاپ کیک های خوشمزه که با دست های هنرمند خودم تزیینشون کردم . با خمیر فوندانت چند مدل گل رز درست کردم و روشون گذاشتم... خیلی زیبا شده بودن... هرکی دیدشون بهم پیشنهاد میداد کیترینگ تولد بزنیم

cookies

کوکی ها رو هم خودم پختم و با فوندانت تزیین کردم...

مزه شون رو نمیدونم ولی قیافشون دوست داشتنی بود

cake popes

Iranian drink station

cake smach

این قسمت خیلی با مزه بود مامی 

کیک رو پودرش کردی ، اصلا هم ازش  نخوردی

این هم عکس پرنسس ژوان به همراه کینگ و کویین

هاه هاه هاه هاه

به خاطر ارتفاع زیاد صندلی نتونستیم عکس تکی ازت بگیریم مامی... به خاطر همین این عکس رو میذارم... موهامم شطرنجی کردم  که اسلام به خطر نیوفته....

خب گلی... این از عکس های اولین جشن تولدت

تو پست بعدی عکس های شب تولدت رو میذارم

پس تا پست بعدی

friend - emoticonswallpapers.com

[ جمعه 9 خرداد 1393 ] [ 12:45 ] [ mom & dad ]

[ ]

خاطره ی بهترین روز زندگیمون...

Avazak.ir Line53 تصاویر جداکننده متن (4)

فرشته ی من

این خاطره رو ماه ها قبل برات نوشتم و تا الان بیشتر از هزار بار خوندمش...

اما نگهش داشتم تا امروز که روز تولدته بیام و برات پستش کنم

این خاطره برام خیلی عزیزه

خاطره ی بهترین روز زندگیم...

روز تولد تو...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

دختر نازنينم

اگه تمام لحظه هاى خوب زندگيم رو روى هم بذارم ميدونم كه بازم با لحظه اىكه تو قدم هاى كوچولوت رو تو اين دنيا گذاشتى برابر نميشه... روزى كه تو اومدى يكى از قشنگترين روزهاى خدا بود... روزى كه من مادر شدم...

تو آخرين هفته هاى باردارى بودم. با اينكه دكتر تاريخ زايمان رو برام ٧ خرداد زده بود اما من و ددى خيلى دلمون ميخواست تو روز ٢٧ ارديبهشت به دنيا بياى.

ميگم ارديبهشت چون يكى از ماه هاى مورد علاقه ى منه و بيست و هفتم به خاطر اينكه هم من ، هم ددى هر دو تو بيست و هفتمين روز ماه به دنيا اومديم .اما خب... چون ميخواستم زايمان طبيعى داشته باشم مجبور بودم منتظر بمونم

تا خودت تصميم به اومدن بگيرى... يادمه خاله جونى هى ميگفت مريم بيا برو سزارين كن هم خودت و راحت كن هم مارو اما من ميگفتم نه... فقط طبيعى

جمعه،٢٧/ارديبهشت/٩٢

تو ٣٨ هفته و ٤ روزت بود... اون روز يادمه كه من و بابايى از صبح منتظر بوديم كه يه خبرى ازت بشه آخه باتجويز دكتر شب قبل يه شيشه روغن كرچك و يه پارچ شربت زعفرون غليظ نوش جان كرده بودم و در حالت طبيعى ديگه بايد پروسه زايمان شروع ميشد ولى...

تا آخرين لحظات اون روز هم اميدوار بوديم اخه انقباض هاى منظمى داشتم و فكر ميكردم ديگه وقتشه اما... نه، نيومدى... ددى ميگفت اشكالى نداره. حتما اونجا جاش خوبه... 

من ميدونم دخترم ميخواد جمعه ى هفته ى ديگه به دنيا بياد كه روز پدره. 

ميگفت دخترم ميخواد بهترين هديه رو بهم بده... 

واى كه چه دل خجسته اى داشت تا جمعه ى هفته ى بعد بشه خانواده و دوستان و آشنايان اينقدر به ما زنگ زدنو پيام دادن و حالتو پرسيدن و هى گفتن پس چى شد؟ چرا نيومد؟ كى مياد؟كه ما ديگه خسته شديم از جواب دادن و تصمیم گرفتیم به همشون بگیم:

"نی نی ما قراره 15 خرداد به بعد بیاد"...

هر کی زنگ میزد بهش میگفتیم: " انتظار فرج از نیمه خرداد کشم..."

جمعه،٣/خرداد/٩٢

روز پدر هم از راه رسيد بازم روغن كرچك،بازم شربت زعفرون و پياده روى ولى معلوم بود كه نميخواى بياى. تو نيومدى و من ديگه نا اميد شده بودم. تصميم گرفتم ديگه الكى منتظر 

نمونم و وايسم ببينم خانمى كى تصميم به اومدن ميگيره... به مناسبت روز پدر ددى رو مهمون كردم. رفتيم رستوران. بهش بليط پرواز با پاراگلايدر هديه دادم ولى گفت من هنوز دخترمو نديدم. بعدا ميرم( اون بعدا هنوز نيومده!!!)

شنبه، ٤/خرداد/٩٢

شب اصلا نتونستم بخوابم. تا ساعت هفت كه ددى بيدار شد كه بره سر كار بيدار بودم و تو اينترنت خاطرات زايمان ميخوندم. ددى كه رفت منم خوابم گرفت و تا نزديكاى ظهر تخت خوابيدم. وقتى بيدار شدم حس غريبى بهم ميگفتوقتشه... رفتم تو وبلاگت يه پست گذاشتم:

لحظه ى ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم باز ميلرزد دلم، دستم

باز گويى در جهان ديگرى هستم

لحظه ى ديدار نزديك است

نوشتم ولى نميدونستم تا كمتر از ده ساعت ديگه تو رو تو آغوش ميگيرم. ساعت نزديكاى ٢ بود. بازم درداى منظم داشتم اما جدى نميگرفتم تا اينكهمتوجه شدم خونريزى دارم. به دكتر زنگ زدم. گفت برو بيمارستان. از شانس بد من دكتر اون روز تو بيمارستان نبود و انگار تا دو روز بعدش هم نميخواست بياد. 

بهش گفتم دكتر شما نيستى اگه وقتش باشه من چيكار كنم؟ 

گفت اگه لازم باشه زنگ ميزنن من ميام. 

به محسن زنگ زدم.گفتم بيا...بايد بريم بيمارستان 

تازه سه روز بود كه منتقلش كرده بودن شعبه جديد و من نگران بودم که بهشمرخصى ندن. اما هنوز ده دقيقه نشده بود كه اومد. فكر كنم پرواز كرده بود .

تو تمام اون روزا كه منتظر اومدنت بوديم ، هر غذايى ميخورديم فكر ميكرديم شايد اين آخرين غذاى دو نفرمون باشه. به خاطر همين همش جاهاى خوب ميرفتيم و غذاهاى خوب ميخورديم. يه روز ترنج، يه روز نشاط... يه روز چلو ماهيچه ى افتخارى و يه روز خوراك زبان هانى...خلاصه همش تو اين رستوران و اون رستوران در گردش بوديم. يه بارم رفتيم رو پشت بوم و محسن برام كباب شيشليك درست كرد اما اون شبخيلى درد داشتم و اصلا نفهميدم چى خوردم. خلاصه محسن اومده بود، ميخواستيم بريم بيمارستان ولى نهار نخورده بوديم. 

با اون وضعيت هم نميتونستم برم رستوران پس اينگونه شد كه من و محسن به عنوان آخرين غذاى دو نفره مون تخم مرغ نيمرو كرديمو خورديم كه خداييش ازچلو كباب نايب هم خوشمزه تر بود. بعد از نهار دوش گرفتمو اماده شدم.

از دو هفته قبل ساك لوازم تو و خودم رو اماده كرده بودم. يه سبد هم اماده كردهبودم كه توش يه مقدار ابميوه و كمپوت و خرما گردو براى خودم گذاشته بودم.سبد رو با يه روبان قرمز تزيين كرده بودم كه خيلى خوشگل شده بود. يه سرى لوازم هم برداشته بودم براى تزيين اتاقم تو بيمارستان كه اونجا دلمنگيره. همه ى اين وسايل رو به اضافه ى كرير و دو تا بادكنك هليومى كه رو يكيش نوشته بود "baby girl" و روى اون يكى نوشته بود " it's a girl"هر روز از اين ور خونه ميذاشتم اونور خونه اما حالا كه داشتم ميرفتم نميدونستم بايد اينارو با خودم ببرم يا نه... قرار شد وسايل رو ببريم خونه ى مامان كه اگه موندنى شدم زنگ بزنيم بيارن. به سمت خونه ى مامى حركت كرديم. مامان خونه نبود. ولى خاله جونى اونجا بود كه اونم ميخواست بره خونشون. فرداش امتحان داشت. وقتى وسايل و ديدفهميد ميخوام برم بيمارستان.گفت منم ميام. هر چى گفتم برو به درس و امتحانت برس، معلوم نيست من بمونم يا نه گوش نكرد. وسايل رو گذاشتيم خونه مامان و به سمت بيمارستان صارم حركت كرديم. سر راهمون يه لبنياتى هست كه از شير تازه بستنى درست ميكنه. 

بستنى هاش خيلى خوشمزه ست. اونقدر كه من با اون همه درد از خيرشنگذشتم.

قبل از رسيدن به بيمارستان هر ده دقيقه درد داشتم اما وقتى رسيديم فاصله ىدردا بيست دقيقه اى شد. ساعت نزديكاى ٧بود. رفتم اورژانس.پرستار فشارم رو اندازه گرفت و گفت بالاست. پرشك كشيك معاينه كرد و فرستاد براى سونو. بعد يه كم معطلى تو بخش سونوگرافى اولين شوك بهم وارد شد وقتى دكتر گفت مايع امنيوتيك به حداقل رسيده و وزن جنين هم نزديك ٤كيلوئه. با دور سر ٣٧ اصلا زايمان طبيعى رو پيشنهاد نميكنم. ريسك بزرگيه ...

ساعت ديگه ٨ شده بود. با لب و لوچه ى اويزون دوباره به اورژانس برگشتم و دكتر هم همين نظر رو داد.فرستادم توى بخش براى nsd.پرستار اومد گفت تكونهاى نى نى كمه. پزشك اورژانس رو خبر كرد. شيفت عوض شده بود. يه دكتر ديگه اومد بالا سرم. 

اونم همون حرفا رو زدو با دكتر خودم تماس گرفت. 

شوك دوم اون موقعى بهم وارد شد كه بهم گفتن دكترت گفته نميتونى طبيعى زايمان كنى،بايد سزارين بشى. تازه خودشم نميتونه بياد و يه دكتر ديگه عملم ميكنه. آه از نهادم بلند شد. من اصلا امادگيش رو نداشتم. ساعت ٩:٠٠ برگشتم تو لابى. جريان براى ددى توضيح دادم و اون گفت خودت به دكتر زنگ بزنو باهاش صحبت كن. زنگ زدم. جواب نداد. داشتم تو دلم درى ورى بهش ميگفتمكه خودش زنگ زد. گفتم دكتر من نميخوام سزارين بشم، گفت شرايطت اصلابراى زايمان طبيعى خوب نيست ، اصلا فكرشم نكن. گفتم ميخوام خودت عملم

كنى. گفت من نميتونم بيام. يه دكتر ديگه مياد بالا سرت. هيچ فرقى نميكنه. نترس. اما من ميترسيدم. بعد از چند دقيقه خودش زنگ زد وگفت برو اماده شو برو اتاق عمل من خودمو 

ميرسونم. رفتم. باورم نميشد... چقدر راجع به زايمان طبيعى تحقيق كرده بودم.چقدر خاطره ى زايمان خونده بودم.اونقدر اطلاعات جمع كرده بودم كه اندازه كسى كه چهار تا زايمان كرده ميدونستم اما حالا بايد ميرفتم اتاق عمل... 

من هيچى در مورد سزارين نميدونستم... خيلى سخت بود

ساعت ٩:٣٠ محسن رفت پرونده تشكيل بده و من رفتم كه براى عمل اماده شم. ديگه محسن و نديدم. يه گان صورتى بهم دادن. با كمك خاله پوشيدم. از يه جايى به بعد ديگه نذاشتن خاله معصوم باهام بياد. همديگه رو بغل كرديم. ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم و بغضم تركيد. بهش گفتم برام دعا كن منم برات دعا ميكنم. نميخواستم اشكش رو در بيارم.

رومو ازش برگردوندم كه اشكامو نبينه و از تو بغلش جدا شدم. اما ميدونم كه اونم بغضش رو رها كرد و زد زير گريه... ديگه تنها شده بودم. ميترسيدم ... خيلى زياد... بردنم تو يه اتاق بهم آنژيوكت وصل كردن و ... من فقط بيصدا اشك ميريختم. نميدونم چرا... با اينكه خيلى آروم بودم و ميدونستم تا چند دقيقه ديگه چشمم به جمال نازدونهخانم روشن ميشه و ميتونم گلم رو بغل كنم و ببوسم اما اشكم بند نمى اومد يه چهره ى آشنا ديدم. دكترم... با ديدنش يه كمى آرومتر شدم. اونجا بود كه فهميدم خانم دكتر براى انجام فريضهاعتكاف مسجد تشريف داشتن و به همين خاطر نميخواستن بيان. داشت براى يكى از پرستارا تعريف ميكرد كه به روحانى مسجد گفتم مريض اورژانسى دارم اونم گفته ميتونى برى...ولى بايد يك ساعته برگردى... هــــــــــــــى... پيش خودم ميگفتم شانس مارو باش...

حالا هم كه اومده اينقد عجله داره. الان هول هولكى ميخواد شكم من بيچاره روبشكافه. يه وقت چاقو ماقوشو اون تو جا نذاره... واى كه چه فكرايى به ذهنم خطور ميكرد. دكتر بيهوشى اومد گفت عمومى ميخواى يا موضعى. گفتم غذا خوردم. موضعى بيحسم كنيد. چند دقيقه بعد تو اتاق عمل روى تخت درازكشيده بودم. ترس و استرس داشت خفه ام ميكرد. دكتر بيهوشى ازم خواست بشينم و تا جايى كه ميتونم كمرم رو خم كنم. همين كارو كردم. يه آمپول زد تو كمرم كه خداييش دردش مثل آمپول عضلانى معمولى بود. ولى دو ثانيه بعد گفت نچ، نشد.يكم بالاتر يكى ديگه زد. بازم در آوردش و گفت نه. اينم نشد. سومى رو زد. ديگه درد آمپولا اونقدر زياد شده بود كه واقعا نميشد تحملش كرد. واى خداى من.چهارمى و پنجمى... همينجورى بين مهره هاى كمرم سوزن ميزد و ميگفتدارو رد نميشه. شيشمى رو كه ميخواست بزنه ديگه تقريبا به وسطاى كمرم رسيده بود. بازم دارو وارد بدنم نميشد. دكتر گفت ميشه رضايت بدى بيهوش بشى.ولى من غذا خورده بودم. بيهوشى برام خطرناك بود. ميخواستم اينو بهش بگمكه گفت خوب خدارو شكر. بالاخره دارو رد شد. يه نفس راحت كشيدم. خوابوندنم روى تخت. تو كمتر از سه ثانيه پاهام داغ شد و بعدش ديگه حسشون

نكردم. دستامو بستن و يه پرده كشيدن جلوم.

نفسام خيلى سنگين شده بود. ميدونستم ديگه چيزى نمونده... بعد چند دقيقه ديدم دارن شكمم رو فشار ميدن. اما انگار تو نميخواستى بياى بيرون. دكتر خودم اينورم وايساده بود و دكتر كشيك اونور. با تمام زورشون فشار ميدادن.ولى موفق نبودن. يه پرستارم اومد كمك ولى بازم بى نتيجه... زير اون همه فشار به سختى نفس ميكشيدم. اما از همه سخت تر وقتى بود كه آقاى دكتر هم اومد كمكشون و اونم كلى زور نمايى كرد. 

دستش رو گذاشته بود زير دنده هام و د فشار..... نفسام به سختى ميومد و ميرفت. زير فشار داشتم كتلت ميشدم. 

كمر و گردنم بد جورى درد گرفته بود. انگار اون بالا گير كرده بودى. برش روى شكمم رو بيشتر كردن. بازم فشار...

ساعت ٩:٤٥

شنيدم دكتر گفت خانم مبارك باشه. دخترتون به دنيا اومد. 

گفتم پس چرا صداش نمياد...؟ گفت صداش كه اومد نشنيدى؟ دروغ ميگفت. تو اون لحظه تمام هيكل من شده بود گوش ...

اگه صدات ميومد حتما ميشنيدم. الكى گفت كه من نگران نشم. 

تو همين فكرا بودم كه يهو صداى گريه ى ظريفت تو اتاق پيچيد. واى خداى من...

چقدر توصيف احساس اون لحظه سخته. تو ديد من نبودى. دلم براى ديدنت پر ميزد.

بابا محسن از در اومد تو. گان پوشيده بود و دوربين تو دستش بود. 

اومد بالاى سرم و پيشونيمو بوسيد. 

تو رو آوردن اينور. بالاى سر من يه تخت كوچولو بود. 

گذاشتنت روى اون. متخصص نوزادان داشت چكت ميكرد. 

محسن اومد بالا سرت. سرمو به زحمت چرخوندمو با نگاه دنبالش كردم. 

بهت خيره شده بود و يه لبخند بى تكرار صورتشو پر كرده بود. 

خوشحال بود...خوشحال... ديگه بابا شده بود. خيلى منتظر اين لحظه بود. 

اومد پيش من و گفت مريمى، دخملمون اومد.

از تو چشماش داشت ذوق ميزد بيرون. هى ميومد پيش تو...هى ميومد پيش من...

ازت فيلم و عكس ميگرفت و به منم نشون ميداد. اى خدا چقدر ناز بودى. 

از همون اولين لحظات تولدت وقار ازت ميباريد. معلوم بود خيلى خانمى...

الهى قربونت بشم مامانى. ديگه وقتش شده بود كه بيارنت پيش من... يه پرستار تو رو لاى پتوى صورتى نازكى پيچيد و آورد كنارم.

ميخواستم با تمام وجودم تو رو در آغوش بكشم اما دستام بسته بود. نتونستم. 

صورت كوچولوت رو به صورتم چسبوندن. 

وااااااااى... گرماى وجودت همه ى تنم رو گرم كرد. خيلى حس قشنگى بود. 

از بوسه صورت قشنگت رو پر كردم. 

محسن هم با چشماى خيس از اشك تماشامون ميكرد. 

خيلى زود ازم جدات كردن. 

اون لحظه بود كه حس كردم دلم رو ازم گرفتن و بردن. 

اونقدر سرمو برگردوندم كه ببينمت همونجا كمرمو گردنم گرفت.

از موسسه رويان كيت خونگيرى گرفته بوديم. 

چون ميخواستيم سلول هاى بنيادى خون بند نافت رو اهدا كنيم كسى براى 

خونگيرى نيومده بود. با دكترم هماهنگ كرده بودم كه خودش خونگيرى رو انجام 

بده. خون رو گرفتن دادن به محسن و ازش خواستن بره بيرون. 

تو رو هم بردن بخش نوزادان. من مونده بودم با يه عالمه درد و گرفتگى شديد كه تو كمر و گردنم حس ميكردم.

بعد از رفتن تو و بابا محسن فضاى اتاق عمل برام خيلى سنگين شده بود. 

دوست داشتم زودتر تموم شه برم بيرون. اما كلى طول كشيد. 

از اتاق عمل اومدم بيرون. تو ريكاورى بدنم مثل بيد ميلزيد. بهم پتو دادن.

يه كم بهتر شدم. يك ساعتى گذشت كه پرستارا اومدن گفتن بريم بخش...

 

ساعت ١١:٣٠

صحنه ى كليشه اى گذر از راهروى بيمارستان و حركت زير لامپ هاى بزرگ روىسقف منو ياد فيلم سينمايى ها مى انداخت. جالب بود و خنده دار... محسن رو ديدم كه توى بخش جلوى در اتاقى كه برام گرفته بود منتظره. خاله جونى هم بود. وارد اتاق شدم. به به... عزيزم برام اتاق VIP گرفته بود.يه اتاق بزرگ و دلباز. با كاغذ ديوارى هاى سبز و يه كاناپه ى بزرگ. در و ديوار هم با چند تا تابلو تزيين شده بود.اما از اينا مهم تر امكانات جانبى اتاق بود، از جمله اينكه بعد از عمل خانوادم ميتونستن چند ساعتپيشم باشن، ساعت ملاقاتم سه ساعت از اتاقاى ديگه بيشتر بود و مهم تر از همه اينكه همسرم ميتونست شب به عنوان همراه پيشم بمونه. جانم... ديگه چى از اين بهتر؟ گذاشتنم روى تختم. دو تا پتو روم انداختن. هنوز بي حس بودم و داشتم ميلرزيدم.مامان و بابا هم با وسايل از راه رسيدن وچند دقيقه بعدش در وا شد و گل اومد...سوسن و سنبل اومد... تو رو گذاشته بودن تو يه تخت شيشه اى كوچولو و آوردنت پيشم تا بهت شير بدم. همه جمع شده بودن دورت و هر كى يه نظرى ميداد.

يكى ميگفت شكل مامانشه... 

يكى ميگفت شكل عموشه...

يكى ميگفت شكل خالشه...

ولى من ميدونستم تو يه كپى با كيفيت از خودمى

يكشنبه ٥/خرداد/٩٢ ساعت ٠٠:١٥

يه پرستار اومد و تو رو گذاشت تو بغلم و كمك كرد كه بهت شير بدم. 

واى كه چقدر ظريف و كوچولو موچولو بودى. بلد نبودى و به سختى تونستى يه كمى بخورى و بعدش مثل فرشته ها خوابيدى.

بابا محسن و خاله معصوم با كمك هم اتاق رو تزيين كردن. منم با اون حالم نظارت ميكردم و هى ميگفتم اينو بزن اينجا... اونو بزن اونجا ولى انصافا اتاقمون خيلى خوشگل و با روح شده بود. هر كى ميومد تو اتاقمون دلش وا ميشد...

ساعت ١:٤٥

پرستار اومد و از مامان اينا خواست كه برن تا ما استراحت كنيم. قرار شد فقط يك نفر پيش ما بمونه. من ميدونستم بابا محسن دوست داره خودش پيشمون باشه و ازمون مراقبت كنه. مامانى هم كه يه كمى كسالت داشت و خاله جونى هم فرداش امتحان داشت. پس ازشون خواستم كه برن خونه. مامان نگران بود. فكر ميكرد محسن نميتونه ازمون خوب مراقبت كنه اما من فقط محسنم رو ميخواستم. ميخواستم تو بهترين شب زندگيمون مثل يه خانواده ى سه نفرى خوشبخت هممون پيش هم باشيم. حالا كه بيمارستان اين اجازه رو ميداد كههمسر به عنوان همراه بمونه حاضر نبودم اين فرصت رو از دست بدم.

ساعت ٢:٠٠

چند تا عكس با هم انداختيم و مامان اينا رفتن و من موندم و بابايى با يه فرشتهكوچولو كه هنوز بوى آسمون ميداد. بابايى مثل پروانه دورمون ميچرخيد. هر يك ساعت بيدار ميشدى و بيست دقيقهطول ميكشيد كه شير بخورى. جات و عوض ميكرديم و ميذاشتيمت توى تختت 

و تا يك ساعت بعد كه دوباره بيدار بشى بهت خيره ميشديم و از داشتنت لذت ميبرديم. تا ساعت ٤:٠٠ هر دومون بالاى سرت بيدار بوديم. تو هم ديگه از خانمى چيزى كم نذاشتى. حتى يه نق كوچولو هم نزدى. ددى ديگه حسابى خوابش گرفته بود. كاناپه ى تخت شوى توى اتاق رو باز كرد وروش دراز كشيد و تو كسرى از ثانيه خوابش برد. اما من نميتونستم بخوابم. آخه از نگاه كردنت سير نميشدم.

تا ساعت ٦:٠٠ دو بار ديگه از خواب بيدار شدى. تا تكون ميخوردى بابايى از جاشميپريد و تو رو مى آورد ميداد بغلم و كمك ميكرد تا بهت شير بدم. 

يواش يواش پلكاى منم سنگين شد

ساعت ٧:٠٠

با صداى زنگ تلفن ددى هر دومون از خواب بيدار شديم. رئيسش بود. ميخواست بدونه تو به دنيا اومدى يا نه و اينكه ددى ميره سر كار يا نه. ددى هم گفت من ديگه بابا شدم. ديگه نميام سر كار تا دو هفته ديگه... صبحانه آوردن ولى من نبايد ميخوردم. از بخش نوزادان اومدن براى چكاپ. براى تست قند خونت توى پات سوزن زدن. براى اولين بار گريه كردى.جيگرم آتيش گرفت. بيشتر از اون شيش تا آمپولى كه تو اتاق عمل تو كمرم زدهبودن دردم اومد.

دكتر معاينه ات كرد و گفت همه چى خوبه و خدا رو شكر زردى هم ندارى. 

بى اندازه خوشحال شدم. از بابت زردى خيلى نگران بودم كه خدا رو شكر نداشتى...

ساعت ٩:٠٠

مجوز خوردن صبحانه رو برام صادر كردن. ذوق كردم. خيلى گرسنه بودم. دستشون درد نكنه. يه صبحانه ى مفصل برام تدارك ديده بودن كه شامل يك ليوانچايى و دو قاشق عسل ميشد... تا ظهر چند بار ديگه بهمون سر زدن. يه بار از كلينيك روانشناسى،يه بار از بخش  شيردهى، يه بار از ليزر درمانى،چند بار هم از پرستارى...خلاصه كه تو اتاقمونبرو بيايى بود. قبل از نهار بابايى براى نيم ساعت رفت بيرون و تو اون مدت تو توىبغلم بودى. سرت رو گذاشته بودم رو سينم و از نگاه كردن به چهره ى آرومت غرق لذت ميشدم. واقعا انگار داشتى به صداى قلبم گوش ميكردى... بابايى برگشت. يه سبد گل و يه جعبه شيرينى دستش بود. با شوخى بهش گفتم همين...؟! مگه اومدى خواستگارى؟! لبخند زد و گفت عزيزم هديه ى هردوتون محفوظه. دو تا گردنبند جواهر برامون خريده بود. يكى براى ژوانى... يكى براى مامانى من حسود نيستم ها... ولى مال تو ١٥ تا برليان داشت، مال من ١٣تا... خب چه ميشه كرد...؟

ساعت ١:٠٠

نهار آوردن.از گشنگى شكمم به قار و قور افتاده بود. بر عكس صبحانه ، نهار تپل مپلى بود. البته قبلش ازمون پرسيدن چى ميخوريم. يه پرس جوجه و يه پرس كوبيده همراه با سوپ و ماست و سالاد و آبميوه... دلم ميخواست همشو بخورم ولى نتونستم. بعد از نهار كمى تو اتاق راه رفتم و نزديك يك ساعت هم خوابيدم. ساعت ٢:٣٠ از خواب بيدار شدم. تو هم بيدار شده بودى و داشتى مشتت رو ميخوردى. من فكر ميكردم يه دو ماهى طول بكشه تا همچين حركتايى ازت ببينم. فكر نميكردم روز اول از اين كارا بكنى. پيش خودم گفتم واى ... چه دختر شكمويى!!! كى اينو سيرش ميكنه؟! الهى قربونت برم... مشت خوردن جزء مهارت هاى پيش رفته حساب ميشه كههر نوزاد يك روزه اى نميتونه انجام بده. اين كارا فقط كار نى نى هاى باهوش و زرنگه آخه... شير بهت دادم. چند دقيقه اى توى تختت با چشم باز باز اطرافت رو نگاه ميكردى. ما هم صورتمون رو بهت نزديك ميكرديم كه بدونى تنها نيستى... 

خيلى زود دوباره خوابت برد. 

منم رفتم يه كمى آرايش كردم و منتظر ساعت ملاقات شدم.

ساعت ٣:٠٠

وقت ملاقات شده بود. سر ساعت مامان بزرگ و بابا بزرگ به همراه خاله جونی ها با گل و شيرينى از راه رسيدن. همه محو تماشات شده بودن و قربون صدقه اتميرفتن. تو هم بعضى وقتا تو خواب لبخند تحويلشون ميدادى و اونا رو غرق شادىميكردى. نيم ساعتى گذشته بود كه بابا و مامان بابايى هم اومدن با گل و شيرينى. اتاقمون ديگه گل بارون شد. الهى... مامان بزرگ مهربون خيلى برات ذوق ميكرد. 

اخه تو خانواده و فاميل بابايى تو اولين نوه يى ... از ذوق اشكش هم در اومد. خداييش معلوم بود از همه بيشتر دوستت داره. اونقدر خوشحال بود كه من و بابايى هم از شاديش داشتيم ذوق مرگ ميشديم. تا ساعت ٧:٠٠ كلى با هم گفتيم و خنديديم و عكس گرفتيم. دلم ميخواستهر چه زودتر بريم خونمون. دكترم هم اجازه داده بود كه مرخص بشم. 

با كمك مامانى و خاله جونى وسايلمون رو جمع كرديم و بابا محسن هم رفت كاراى ترخيص رو انجام داد.

ساعت ٩:٠٠

به سمت خونه حركت كرديم. توى راه بابايى شام خريد و اومديم خونه... چه حس غريبى... با خودم فكر ميكردم ديروز كه از اين خونه رفتيم بيرون فقط دو نفر بوديم،اما حالا يه فرشته كوچولو هم باهامون بود كه براى اولين بار داشتبه خونه ى عشق من و محسن پاميذاشت... الهى مادر قربون قدمهات بشه،شيرينى زندگيم... تو به خونمون پا گذاشتى و دنيامون رو طلايى كردى... خوشبختيمون با اومدنتكامل شده و زندگى با تو طعم نابى پيدا كرده...

اين روزها اونقدر آرومم كه هيچ طوفانى حريفم نميشه... اين آرامش رو مديون توام

هميشه عاشقتم مامان جون هميشه......

و اين قصه پايان ندارد ...

 عکسهای مربوط به روز تولد فرشته کوچولوی ما،ژوان

اولین عکسی که از ژوانم گرفته شده... ببخشید دیگه گلم، چون اورژانسی رفتم اتاق عمل فیلمبردار بیمارستان رفته بود و بابایی خودش با دستای لرزون ازت فیلم و عکس میگرفت... عزیزم رو ابرا سیر میکرد و کلا از در و دیوار بیشتر فیلم و عکس گرفته تا شما...

 

ژوان خانمی ، ساعاتی پس از تولد

 

ژوان و ددی

ژوان و مامی

 

آخخخخخخ.... اثر پای فرشته کوچولو ی من در لحظه ی تولد

 

هدیه آقای پدر به ژوان

 

هدیه ی آقای پدر به مامی ژوان

 

بادکنک هایی که با خودمون بردیم بیمارستان

یادش به خیر... خیلی دوستشون میداشتم

Avazak.ir Line7 تصاویر جداکننده متن (1)

فرشته ی من به این زندگی خوش اومدی

عاشقتم عشق من

Avazak.ir Line13 تصاویر جداکننده متن (1)

 

 

[ 4 خرداد 1393 ] [ 21:45 ] [ mom & dad ]

[ ]

10 و 11 ماهگی ژوان

http://s3.picofile.com/file/7986013224/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7_zohor313yar_blogfa_om_6_.gif 

دختر ناز مامانی...عروسکم...دلبرکم

سلـــــــــــــــــــــام

ژوان خانمی من بخشید که دیر اومدم و نتونستم پست های جدید و قشنگ قشنگ برات بذارم ...آخه گل نازم سال نو شد و من در گیر کار های تم اولین نوروز و کارت پستالو تقویم و گیفت و ... بودم

می خواستم اولین نوروز با تو برام متفاوت با سال های قبل باشه...

خدا رو شکر که همه چیز با تو خیلی خوبه

فقط به دلایل متعددی سفر نوروزی نداشتیم و کل تعطیلات به استراحت و خاله بازی گذشت

اولا که پروژه ی تعویض ماشینمون طبق برنامه ریزی پیش نرفت و بعد از فروش ماشین قبلی _یک هفته قبل از عید_ نتونستیم ماشین خوب پیدا و کنیم و در نتیجه تا روز هفتم عید بی ماشین بودیم... بعدش هم که بابایی باید میرفت سر کار و تعطیلات آخر هم با سرماخوردگی شدید پرنسس کوچولو خونه نشین شدیم و مثل یه خانواده ی بی حال _دور از جونمون_ کل تعطیلات رو تو خونه گذروندیم

اما گلم بابایی در حال برنامه ریزیه که برای تولدت یه سفر شش روزه ببرمون شمال

سه تایی

من و تو و بابا محسن

وای چه صفایی داره

میدونم که خیلی بهمون خوش میگذره

...

اما عکس های ژوان خانمی و هفت سین نوروزی ما

 

 

در کنار تو فرشته کوچولو لحظه های زیبایی رو میگذرونیم 

این روزهای من با تو لبریز از یه عشق بی مثاله...

حتی توی دست نیافتنی ترین رویاهام هم نمیدیدم که یه روزی خدا از آسمونش هدیه ای مثل تو به من بده

یه فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی که مثل گل لطیفه ...نه... که تو از کل هم نازک تری!

الهی من فدات بشم ای نازک :‌)

اونقدر دوست داشتنی هستی که نمیتونم وصفت کنم

بد جوری دچارم کردی مامان

 

وقتی بهم میگی مامانی من غش میکنم

وقتی بابایی رو با اسم صدا میکنی

وااااااااااااااااااااااااااااای

وقتی دهنت رو باز میکنی و با حرص میخوای منو بخوری _مثلا ببوسی_ و من میگم "وای...منو نخور" ... تو قهقهه میزنی و برای انجام این کار حریص تر میشی...

وقتی که دلت میخواد پیش من باشی و هر کسی ازت میخوادبری تو بغلش تو بهش پشت میکنی و محکم خودتو میچسبونی به من...

وقتی دستات رو میگیرم و لمس میکنم و تو برام میخندی...

خودت بگو مادری... من چه جوری دیوونه نشم

چقدر با تو بودن خوبه

ما چقدر خوشبختیم

خدایاااااااااااااااااااااااا...شکرت

...

مامان جونی تا از این همه عشق نترکیدم میرم سراغ چند تا عکس خوشمل ...

١٠و١١ ماهگی فرشته ی ناز من...ژوان

Liebe linien

totalgifs.com barrinhas gif gif l22 (2).gif 

totalgifs.com barrinhas gif gif l22 (2).gif 

totalgifs.com barrinhas gif gif l22 (2).gif 

totalgifs.com barrinhas gif gif l22 (2).gif 

totalgifs.com barrinhas gif gif l22 (2).gif 

totalgifs.com barrinhas gif gif l22 (2).gif 



و اما این روزها شدیدا در گیر کار های تولدت هستم و از اونجایی که تصمیم دارم همه کار ها از جمله طراحی تم و ساخت کلیپ و  حتی پخت کوکی و کاپ کیک و کیک پاپز رو خودم انجام بدم !!! بد جوری سرم شلوغه

اما مانی بهت قول میدم یه تولد قشنگ و رویایی برات بگیرم

پس منتظر پست ها و عکس های جالب و دوست داشتنی باش

ولی فعلا...

جمعه ی گذشته با دوستان استودیو فلیکی رفتیم باغ صبا و یه عالمه عکس های دوست داشتنی ازت گرفتیم...

این عکس رو ددی با دوربین خودش بی اجازه ازت انداخته!_وااای...چه کار بدی_

عکس هات اونقدر قشنگ و دوست داشتنی شدن که نگو و نپرس

جا داره یه تشکر ویژه از آقای پارسای عزیز _مدیریت محترم فلیک استودیو_ داشته باشم که حسابی زحمت کشید و خیلی صبر و حوصله به خرج داد تا عکس های نناز نازی ازت بگیره

تو هم که طبق معمول از خانمی هیچی کم نذاشتی و همکاریت خیلی خوب بود

فرشته ی من

اندازه ی اسمونها دوستت دارم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

بای تا پست های تولد یک سالگی

 

[ يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 ] [ 12:04 ] [ mom & dad ]

[ ]

عکاسی 9 ماهگی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

سلام سلام

بفرمایید عکس های 9 ماهگی پرنسس ژوان در استودیو فلیک


تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

عشق کوچولوی من 

با تمام وجودم دوست دارم

نفسمی مامی

ذوست دارم

 

[ جمعه 23 اسفند 1392 ] [ 10:33 ] [ mom & dad ]

[ ]

9 ماهگی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست 

دخترکم

به همین زودی 9 ماه زیبا از روزگار شیرین با تو بودن گذشت و حالا آخرین روزهای سال 92 رو در حالی میگذرونم که یه فرشته کوچولو ی دوست داشتنی کنار منه که هر روز با یه حرکت جدید قند تو دل مامان و باباش آب میکنه...تا جایی که دل مامان و بابا داره شکرک میزنه!

شیرینی زندگیم...

9 ماهه شدی

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com 9 ماهه شدنت مبارک تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

9 ماهگیت رو با تمام وجودم دوست داشتم و از تک تک روزهاش لذت بردم... آخه این روزها داری روز به روز خانم تر و شیرین تر میشی و با شیرین کاری هات یه عالمه خاطره ی زیبا برام میسازی

ژوان نازنینم... 9 ماهگیت رو دوست داشتم چون...

برای اولین بار منو صدا کردی

پنجشنبه ، 1 / اسفند / 92 ، در حالی که آخرین روزهای 9 ماهگیت رو میگذروندی از خواب بیدار شدی و وقتی اومدم پیشت چند بار کلمه ی "ماما" رو تکرار کردی در حالی که دستای کوچولوت رو باز کرده بودی که بغلت کنم ...

وقتی با یه لبخند بزرگ و با ذوق فراوان بهت نزدیک شدم خودت رو پرت کردی و تو بغلم و سرت رو گذاشتی روی شونه ام و بازم این کلمه رو تکرار کردی...

  "ماما"

واااااااااااای خدای من

توصیف احساسی که اون لحظه داشتم برام خیلی سخته ولی فکر کنم همین بس باشه که بگم معنی جمله ی " بهشت زیر پای مادران است " رو با تمام وجودم حس کردم

آره مامانی... چون با تو هر جا که پا بذارم همون جا بهشت منه...

دوست دارم دخترم... دوست دارم امید زندگیم

وای که چقدر داشتنت خوبه

 نکته جالب تر اینه که اسم منم میدونی و بعضی وقتا "منم" صدام میکنی

الهی من قربون اون "منم ...منم" گفتنات بشم

در ضمن تو همون آخرین روزهای 9 ماهگیت بود که کلمه ی " بابا" رو هم با اشاره به محسن گفتی و بابایی رو هم زیاد منتظر نداشتی

فدای این دختر مهربون بشم

راستی یکی دیگه از اتفاقات مهم این ماه این بود که تو 9 ماه و 10 روزگی برای اولین بار و بدون کمک بلند شدی و به مدت 10 ثانیه روز پاهات ایستادی

کلی ذوق کردم و برات دست زدم

خوشت اومده بود.بابایی اومد ، مامان جون و خاله جونم پیشمون بودن ... صداشون کردم و داشتم براشون تعریف میکردم که دوباره بلند شدی و ایستادی... بعد از چند ثانیه دوباره افتادی

همه برات دست زدن و هورا کشیدن

از اون روز هر بار که می ایستی و می افتی برای خودت دست میزنی

مامی خودت بگو من باهات چیکار کنم...

الانم که داری به پایان 10 ماهگیت میرسی دیگه  تقریبا راه افتادی و با دست گرفتن از میز و مبل و ... به راحتی راه میری

این روزها بیشتر از گذشته به مراقبت احتیاج داری و تمام روزم رو باید دنبال تو باشم که خدایی نکرده نیفتی ...

خلاصه که مامانی زندگی منی و زندگی با تو یعنی عشق...

عـــــــــــــــشـــــــــــــــق

عــــــــــشــــــــــق

و اما...بریم سراغ عکسای خوشمل دوست داشتنی...

 

ژوانی شاد و خندون

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

دوست دارم دوست داشتنی...

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

   

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

فدای اون صورت ماهت بشم مامانییییییییییی...

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

اینم یه عکس پدر دختری...

 

 

اینجا آماده شدی که با ددی بری بیرون

الهی فدات شم که هیچی مثل "دد" خوشحالت نمیکنه

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

یه خواب ناز بعد از حمام

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بخور مامانی بخور... نوش جان

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

سفر مشهد رو یادم رفت بگم... خانمی برای دومین بار تو زندگیش به مشهدالرضا رفت

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بازم پدر دختری...

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

خخخخخخخخخخ....ژوان گیسو پریشون

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

جان مامان ... فدای اون لپات بشم جیگر

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

بازم پدر دختری

ددی تب کرده بود و موقع پاشویه کردنش از خیر اب بازی نگذشتی

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

شیطونکم در حال بالا رفتن از میز TV

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

با این میزه منو بیچاره کردی مامان... روزی دو هزار بار ازش میری بالا...

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

وروجک من چند کیلو شدی؟

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

 

اینم کیک 9 ماهگی خانمی که خودم پختم

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

عزیزم 9 ماه شدنت مبارک

   

 

[ جمعه 23 اسفند 1392 ] [ 9:58 ] [ mom & dad ]

[ ]

آنچه در هفت و هشت ماهگی ژوان گذشت...

486978exwv3c5qv1 

مامانی عکس های زیادی از این روزات ندارم اما قول میدم که بعد از ریکاوری هاردمون که امیدوارم امکانش باشه عکسای قشنگت رو آپ کنم

اما به جاش گزارش روزانه دارم از لحظه های بزرگ شدن و خانم شدنت

   دختر نازم از اولین روز هفت ماهگیت میگم که شروع کردی به " بده بده " گفتن و واسه خودت پشت سر هم این کلمه رو تکرار میکنی

اونقدر شیرین و بامزه این کارو میکنی که آدم نمیتونه جلوی خودشو بگیره که ماچ مالیت نکنه...

     هفت ماه و سه روزت بود که اولین اصلاح سرت رو انجام دادی و یه خانمی مرتب شدی...

     12/دی ، درست یک روز قبل از سفرمون ، تو هفت ماه هشت روزگی برای اولین بار روی چهار دست و پا بلند شدی و همون موقع هم شروع به حرکت به جلو کردی و تا اون سر خونه رفتی...

از اون موقع تا الان همش تو ناحیه ی خطر سیر میکنی و تا ولت میکنن میخوای که از همه جا بالا بری

23/دی هم که اولین دندونت در اومد و مامانی رو کلی خوشحال کرد. درست هفت ماه و نوزده روزت بود

بعد از گذشت 9 روز  یعنی در هفت ماه بیست و هشت روزگی یه مروارید خوشگل دیگه هم نیش زد و الان دختر نازنین من با هر خنده ی دلبرانه اش مرواریداش رو بهمون نشون میده

و اما الان که دخت نازمون هشت ماهگی رو هم تموم کرده و به سلامتی وارد 9 ماهگی شده از حالت چهار دست و پا میتونه بشینه و با دست گرفتن از میز و مبل و زانوی مامی و ددی و البته تمام بالشت هایی که دور میزها چیدم روی دو زانو بلند بشه ولی خدا خیلی دوسش داره که سر و کله اش به این ور اونور اصابت نمیکنه... البته منم خیلی مواظبم

در ادامه عکسهای این دو ماه رو با هم برات میذارم مامان جون

 

1357686ahql9m4ixp

اول عکسای هفت ماهگی

 

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

اینم از عکسای هشت ماهگی

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

2946511nvoj4gvcpb

اینجا  داری واسمون دس دسی میکنی

این کارو هم تو تولد ددی یاد گرفتی

خیلی شیرینی

دوست دارم مامی

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 0:02 ] [ mom & dad ]

[ ]

دو تا فرشته ی ناز

2217118qykxfour77 

2946517z9auf72c8a

 

 

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 18:45 ] [ mom & dad ]

[ ]

اولین یلدای ژوان

دختر نازنینم

یلدای امسال با حضور دوست داشتنی تو بهترین یلدای عمرم بود

ممنون مامانی

این شما و این عکس های اولین یلدای ژوان ناناز

689651n0y895ok9a

اول از همه ... میز یلدا

 

دخترم ، گفتن نداره ولی مامان زحمتکشی داری...

ژوانی و مهمون افتخاریش " آقا آرش"
  
راستی اگه گفتین من این مثلا هندونه رو چه جوری برش زدم؟!
تو این برگه یادگاری های قشنگی برات نوشتیم عزیزم...
 
اینم از گیفت های مهمونی
شیرینم
الهی که صد تا یلدا ببینی
آرزوهات مبارک
شب یلدات مبارک

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 18:37 ] [ mom & dad ]

[ ]

جشن دندونی ژوان جون

عزیز دلم ، نور چشمم

با نهایت ذوق و شادی می خوام بگم که اولین دندون کوچولوی نازت روز دوشنبه 23/دی/92 در سن 7 ماه و 19 روزگی جوونه زد و از همون لحظه مامانی که از خوشحالی دست و پاش رو گم کرده بود برای برگزاری جشن دندونی دختری آستین ها رو بالا زد و از اونجا که جمعه 27/دی هم تولد بابا محسن مهربون بود تصمیم بر آن شد که هر دو تا مهمونی تو یه روز برگزار بشه

به به چی از این بهتر

وقت کم بود ولی با این حال تونستم به همه ی کارام برسم و خدا رو شکر مهمونی هامون هم خوب برگزار شد

و اما...

64

 

ژوان خانم خندون که قند میخوره از قندون

داداشی آرش با حضورش توی این مهمونی خیلی خوشحالمون کرد

الهی قربونت برم عمه جون که این همه راه اومدی تا تو جشن دندونی دخملی کنارمون باشی

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 12:53 ] [ mom & dad ]

[ ]

کریسمس و ژوانی خوش سفر

ژوان نازم

طبق برنامه ریزی قبلی و به لطف ددی مهربون که برای تولدم سفر کارت بهم هدیه داده بود ایام کریسمس به استانبول سفر کردیم  ...

وای که چقدر خوش گذشت

مثل همیشه از خانمی  هیچی کم نذاشتی و توی این سفر اصلا بد اخلاقی نکردی و خدا رو شکر نه خودت اذیت شدی و نه ما رو اذیت کردی...

خیلی اروم و متین توی کالسکه ات مینشستی و به دو رو بر نگاه میکردی و همونجا شیر میخوردی...همونجا بازی میکردی... همونجا میخوابیدی...

بعضی وقتا چندین ساعت!!!

یه جاهایی که دیگه اون قدر شرمنده ی خانمیت میشدم که بغضم میگرفت

خلاصه که مامانی مثل خودم خوش سفری...

ایشالا که باشم و بتونم با تو دور دنیا رو بگردم

و اما عکس های خانمی در اولین سفر برون مرزیش ... !

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

یه صبح دل انگیز که ژوانی از خواب بیدار شده و حسابی خوش اخلاقه

800434rxp02y55co

800434rxp02y55co

ژوانی از این تابلو خیلی خوشش اومده بود و بهش میخندید

800434rxp02y55co

فدای اون چشمای همیشه خندونت بشم مامانی

وقتایی که سرد بود و تو بیدار بودی و از کاور کالسکه ات استفاده نمیکردیم اینجوری صورتت رو میپوشوندم

800434rxp02y55co

ژوانی شاد شاد شاد شاد

جونم رو واسه یه خنده ی این مدلیت میدم عشق کوچولوی من

800434rxp02y55co

ژوان از کشتی سواری و جوجو های دریایی خیلی خوشش اومد

800434rxp02y55co

و این هم تصویری از خانواده ی سه نفره ی خوشبخت ما

الهی که همیشه سلامت باشی دختر خوش اخلاقم

ممنون بابت این لحظات شیرین که برای مامی و ددی میسازی

دوست دارم 

     

[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 10:49 ] [ mom & dad ]

[ ]

عکس های شش ماهگی ژوان

ziba

سلام سلام

بعد از یه غیبت طولانی به علت فرمت شدن ناگهانی هارد و از دست رفتن تمام عکس های ژوان خانم و پس از جمع آوری چند تا عکس از توی فلش و رم دوربین و گوشی خودم و دوستان و آشنایان ، من الان اینجام که چند تا پست تپل مپل آپ کنم به این بلاگ یه صفایی بدم...

پس شروع میکنم با عکس های شش ماهگی عزیز دلم در آتلیه هیمن...

 

 

  

 

      

 

[ دوشنبه 7 بهمن 1392 ] [ 23:55 ] [ mom & dad ]

[ ]